سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
درد و دل با خدا ....
جلای این دلها ذکر خدا و تلاوت قرآن است . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
لوگوی وبلاگ
 

دسته بندی موضوعی یادداشتها
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :42
بازدید دیروز :79
کل بازدید :83810
تعداد کل یاداشته ها : 36
2/3/91
3:52 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
ی کسی دور از خدا[226]
تاریخ تأسیس 1/1/1385 زندگی زیباست ای زیبا پسند *** زنده اندیشان به زیبایی رسند.

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

پیوند دوستان
 
عکس های عاشقانه وبلاگ گروهی فصل انتظار حب الحسین اجننی کشکول رازهای موفقیت زندگی true love عاشق آسمونی ترنم نور متالورژی_دانلودکده ی مهندسی متالورژی Rikhtegari.ir پایگاه اطلاعاتی و کاربردی شایگان .: شهر عشق :. دل نوشته های یک دختر شهید دریچه ای متفاوت در دنیای وب «نجوای شبانه» سکوت عشق سکوت ابدی پاتوق دخترها وپسرها ● بندیر ● من و تو قلب خـــــــــــــــــــــــــــاکی دهاتی بهترین آرزو هایم تقدیم تو باد. بچه مرشد! هم نفس من و خدایم... گروه اینترنتی جرقه داتکو حفاظ فصل سکوت فقط من برای تو خادمان هیئت تعزیه خوانی حضرت ابوالفضل(ع) ده زیار بی معرفت گل دختر آدمکها روان شناسی * 心理学 * psychology افســـــــــــونگــــر عطش (وبلاگ تخصصی ماه محرم و صفر) عاشقانه منتظرظهور یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم او گردد شمامه کرمش کار ساز من دلتنگی و انتظار به همراه مهربونی پاک دیده گل یخ نبض شاه تور منطقه آزاد امیدزهرا omidezahra خاطرات باور نکردنی یک حاج اقا پله پله تا خدا... زیبایی سایه خدا بر کهکشانها چند کیلو امیدواری مهتاب بازی بزرگان رایحه کودکی خاک خسته... شمعی برای پلوتون نشریه عطش شمیم یار امام مهدی (عج) پایگاه استخاره و پاسخگویی به مسائل شرعی بهشت نصیب تو باد طهور اکبر من و خدایم خاطرات باور نکردنی یک حاج آقا خبر آنلاین

دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت .
اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را ……
اولی گفت: آدمیزاد در شتاب آفریده شده، پس باید در جست وجوی حقیقت دوید. آنگاه دوید و فریاد برآورد: من شکارچیم، حقیقت شکار من است.
او راست می گفت، زیرا حقیقت، غزال تیز پایی بود که از چشمها می گریخت
.
اما هر گاه که او از شکار حقیقت باز می گشت، دستهایش به خون آغشته بود.
شتاب او تیر بود. همیشه او پیش از آن که چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد، او را کشته بود.
خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود. اما حقیقت، غزالی است که نفس می کشد،این چیزی بود که او نمی دانست …


دیگری نیز در پی صید حقیقت بود. اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت: خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است. پس من دانه ای می کارم تا صبوری را بیاموزم .
و دانه ای کاشت، سالها آبش داد و نورش داد و عشقش داد. زمان گذشت و هر دانه، دانه ای آفرید. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانه آفرید. زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد. و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند. بی

بند ، بیشتر و بیگمان . و آن روز، آن مرد، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید. پس با دستهای خونی اش دانه ای در خاک کاشت …


 


 


9/10/85::: 10:14 ص
نظر()
  

جاوا اسکریپت