سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
درد و دل با خدا ....
[ و فرمود : ] اگر دو پایم را در این لغزشگاه استوار ماند چیزهایى را دگرگون کنم . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

دسته بندی موضوعی یادداشتها
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :39
بازدید دیروز :79
کل بازدید :83807
تعداد کل یاداشته ها : 36
2/3/91
3:49 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
ی کسی دور از خدا[226]
تاریخ تأسیس 1/1/1385 زندگی زیباست ای زیبا پسند *** زنده اندیشان به زیبایی رسند.

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

پیوند دوستان
 
عکس های عاشقانه وبلاگ گروهی فصل انتظار حب الحسین اجننی کشکول رازهای موفقیت زندگی true love عاشق آسمونی ترنم نور متالورژی_دانلودکده ی مهندسی متالورژی Rikhtegari.ir پایگاه اطلاعاتی و کاربردی شایگان .: شهر عشق :. دل نوشته های یک دختر شهید دریچه ای متفاوت در دنیای وب «نجوای شبانه» سکوت عشق سکوت ابدی پاتوق دخترها وپسرها ● بندیر ● من و تو قلب خـــــــــــــــــــــــــــاکی دهاتی بهترین آرزو هایم تقدیم تو باد. بچه مرشد! هم نفس من و خدایم... گروه اینترنتی جرقه داتکو حفاظ فصل سکوت فقط من برای تو خادمان هیئت تعزیه خوانی حضرت ابوالفضل(ع) ده زیار بی معرفت گل دختر آدمکها روان شناسی * 心理学 * psychology افســـــــــــونگــــر عطش (وبلاگ تخصصی ماه محرم و صفر) عاشقانه منتظرظهور یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم او گردد شمامه کرمش کار ساز من دلتنگی و انتظار به همراه مهربونی پاک دیده گل یخ نبض شاه تور منطقه آزاد امیدزهرا omidezahra خاطرات باور نکردنی یک حاج اقا پله پله تا خدا... زیبایی سایه خدا بر کهکشانها چند کیلو امیدواری مهتاب بازی بزرگان رایحه کودکی خاک خسته... شمعی برای پلوتون نشریه عطش شمیم یار امام مهدی (عج) پایگاه استخاره و پاسخگویی به مسائل شرعی بهشت نصیب تو باد طهور اکبر من و خدایم خاطرات باور نکردنی یک حاج آقا خبر آنلاین

پرنده بر شانه های انسانی نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم ! تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی .
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم .
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید .
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار تهِ ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است .
درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ که بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ "
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست .


 


28/4/85::: 11:51 ص
نظر()
  
  

جاوا اسکریپت